پارت شصت و پنجم :

بیتا دمی را با سکوت سپری کرد و سپس جواب داد:
- همسرم عکاس یه دفتر روزنامه توی ایرانه. از طرف اونا اومد سوریه برای عکاسی از شهرایی که تازه آزاد شدن.بهم گفت رفته همین شهری که بهت گفتم. اون موقع تازه آزاد شده بود ولی دوباره اشغال شد و منم ازش بی خبر شدم.هیچکس نمیدونه چی به سرش اومده برای همین طاقت نیاوردم و اومدم دنبالش.
قدری از ماشین فاصله گرفت و پشت به ابوتراب ادامه داد:
- همه‌ی ماجر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت امیر در رمان نهان امیر
تصویر شخصیت عاطفه در رمان نهان عاطفه
تصویر شخصیت بیتا در رمان نهان بیتا
تصویر شخصیت میثم در رمان نهان میثم
تصویر شخصیت سینا در رمان نهان سینا
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطیما

    0

    کاش میثم رو پیدا کنه🥲 خسته نباشی قشنگم رمانت محشره ❤️

    ۲ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    امیدوارم پیداش کنه، مرسی عزیزم

    ۲ هفته پیش
  • محرابی

    0

    ممنون عزیزم زیبا بود خدا قوت. خدا خیرش بده ابوتراب رو که رسوندش تانزدیکی شهر. امیدوارم پیداکنی میثمو

    ۲ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    امیدوارم دست داعش نیفته

    ۲ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️